بیا با هم بخندیم و گریه کنیم
بنام خدایی که در هر شرایط پیشم بود....خدا جونم عاشقتم..........
لینک دوستان
w

آرام آرام خواهی مرد

 

اگر سفر نکنی

 

اگر مطالعه نکن

 

ی اگر به نجواهای زندگی گوش فرا ندهی

 

اگر قدر خود را ندانی.

 

تو آرام آرام خواهی مرد

 

اگر بنده عادات خویش شوی

 

هر روز بر مسیر قبلی قدم برداری

 

در روز مرگی خود تغییری ایجاد نکنی

 

یا با آنها که تو را می شناسند صحبت نکنی

 

تو آرام آرام خواهی مرد

 

اگر زندگی خود را تغییر ندهی

 

آن هنگام که از کار یا عشق خود راضی نیستی

 

اگر از اطمینان خطر نمی کنی

 

اگر به دنبال رویاهایت نمی روی

 

و این اجازه را به خود نمی دهی که حتی یک بار در طول زندگی از فرمان عقل خویش فرار کنی زندگی را امروز آغاز کن

 

امروز خطر کن

 

امروز کاری کن

 

مگذار آرام آرام بمیری

 

خوشحالی رافراموش نکن

 

پ.ن: آدم است دیگر شاید یه وقت بخواهد خودش باشدو درون خودش

متاسفم ک نمیتونم بهتون سر بزنم ولی نظراتونو می خونم.خیلی دوستتون دارم

 

[ یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 ] [ 7:41 PM ] [ تارا ]
بهش می گن اختلال دو قطبی (شیدایی-افسردگی)

جالبه مث اسم وبلاگمه یه وقتایی شادی و یه وقتایی افسرده

چه کسی فکرشو می کرد منم افسرده شم.....؟

ضعیف بودم....

کاش این نوشته رو کسی نخونه....اینو فقط واسه دل خودم نوشتم

دوست ندارم کسی بفهمه به آخر خط رسیدم...می خوام هنوز تو نظر دوستام همون شیمای قوی باشم که بهش تکیه می کنن

شیمایی دیدی چی شد!!؟

افسرده شدی رفت....همین یه رقمو کم داشتی!

ضعیف بودی شیما...خیلی ضعیف اونقدر که بلاخره شکوندنت.....

حالا دیگه داداش نیمولی هم نیست که کمکت کنه...

چقدر هواشو می کنم...وقتی از سربازی میاد مرخصی دوست دارم چشم ازش بر ندارم

وقتی میره دلم واسه نیمغوز گفتنام تنگ می شه دوست دارم بلند صداش بزنم....

بابا این بشر تنها همدم زندگیمه!حالا که نیس منم دارم نابود می شم....ذره ...ذره

تمام فکرم اینه اگه سربازیش تهران نیافته چیکار کنم...

تازه باید واسش دنبال یه دختر خوب باشم...بلاخره دیگه وقتشه.....کاش یه دختر خوب واسش پیدا می کردم

شدم واسش عین یه مادر....آرزومه تو لباس دومادی ببینمش!!

باید یاد بگیرم زندگی جریان داره....بدون نیما...بدون حمایتش...بدون پر حرفیاش

دیگه بزرگ شده...باید بزارم بره...حتی اگه سخت باشه...مهم اینه اون شاد باشه

همیــــــــــــــــــــــــــــــــــ ن

پ.ن: شاید باید برم دکتر؟نمی شه که هر روز گریه کرد....

بابا بخدا اینا چشن نه دریا...!


[ شنبه ششم مهر 1392 ] [ 1:24 AM ] [ تارا ]

كاشكه يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق مي شديم


ادامه مطلب
[ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ] [ 4:30 PM ] [ تارا ]
بار اولم بــود که مجروح می‌شدم و زیـاد بی‌تابـی می‌کــردم.

یکی از بــرادران امدادگر بالاخره آمد بالای سرم و با خونــسردی گفت :

چیه، چه خبــره؟ تو که چیـزیت نشده بابا !

تو الآن بایــد به بچه‌های دیـگه هم روحیــه بدی،

اون وقت داری گریــه می‌کنــی ؟!

تو فقط یک پایــت قطع شده، ببین بغل‌ دستی‌ ات ســر نداره !

هیچی هم نمی‌گــه !

این را که گفت، بی‌اختیــار برگشتم و چشمم افتاد بـه

بنده‌ی خدایــی که شهیــد شده بود !

بعد تــوی همان حال که درد مجال نفس‌ کشیــدن هم نمی‌داد،

کلی خندیــدم و با خودم گفتم:

عجب عتیقه‌ هایی هستنــد این امدادگــرا.

[ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ] [ 4:9 PM ] [ تارا ]
بـا ایـن وضـی کـه بـعـضـی پـسـرا پـیـش مـیـرن
فـک کـنـم مـوقـع عـروسـیـشـون عـروس بـا مـاشـیـن مـیـاد،
ایـنـارو از آرایـشـگـاه ور مـیـداره مـیـرن تــالار !

[ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ] [ 4:7 PM ] [ تارا ]
من ساعت خوابم رو با آمریکا تنظیم کردم !
فقط مونده درسم رو تموم کنم، ویزا بگیرم، دانشگا قبول شم ،
پذیرش بگیرم، پول در بیارم و بلیت بخرمو برم !
همین :|

[ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ] [ 4:6 PM ] [ تارا ]
ساعت12:1 بامداد

تولد کذاییم تموم شد

و من نوزدهمین سال زندگیم را تمام کردم و وارد بیستمین سال زندگیم شدم

الان 19 سال و یک دقیقه سن دارم

......



[ چهارشنبه بیستم شهریور 1392 ] [ 0:31 AM ] [ تارا ]
قرار بود دیگه تو این وبلاگ ننویسم

ولی نتونستم

الانم سر حرفم هستم....چون وقت نمی کنم به این وبم برسم گذاشتمش کنار....

ولی بازم این وب 5 سال زندگی منو تشکیل داده....نمی شه بیخیالش شد

بگذریـــــــــــــــــــم

امروز تولدمه....

بدترین روز زندگیم

همیشه عاشق روز تولدم بودم....ولی هیچوقت روز تولدم شاد نبودم

نمیدونم شاید بودم و الان یادم نمیاد

فقط اینو میدونم دارم ثانیه شماری می کنم که ساعت 12 شب شه و این روز کذایی تموم شه

دارم ذره ذره آب میشم....

نه کسی می فهمه و نه می خوام بفهمه

احتمالا به این وبم کسی سر نمی زنه....

بهتر....همین که با دردام تنها بسوزم کافیه

بزار تو فکر همه همون آدم شاد و دلخوش باشم

چه کسی مرا می فهمد؟

و احساساتی که همیشه سرکوب می شوند


ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

+دلم ....باد می خواهد و ریزش بی وقفه باران....نوایی بی کلام و یک دل سیر اشکــــــــــــــــــــــــ

+ممنون از نظراتون شرمنده نتونستم جواب بدم....راستی اگه می خواید حالمو بدونید باید بگم هنوز نفس می کشم...شادم مث همیشه اما خب آدم است دیگر گاهی دلتنگ می شود

+با تمام تلاشم برای فراموش کردن این وب موفق نبودم....بالا برم پایین بیام ....عاشق وبم هستم و نمی تونم ازش بگذرم

+شاید بازم را بندازمش.....خدارو چه دیدی؟

تو این مدت نظراتونو خوندم و واقعا پشیمانم که نتونستم بهتون سر بزنم و رفتم...منو ببخشید 

+راسی گفته بودم می خوام طلبه شم....نشد به خاطر خانوادم نتونستم حتی رشتمو عوض کنم البته خیلی هم پافشاری نکردم...میدونم همینطوری تحمل من براشون درداوره چه برسه که.....بگذریم

+اون یکی وبلاگم یک وبلاگ ارزشیه....فک نکم خوشتون بیاد....ولی خب اعتقادات منه....اعتقاداتی که حتی تو خونه و بین دوستامم بروز دادنشون سخته

+بعضیاتون گفته بودید آدرسشو بزارم این آدرسشه..www.tazegia.blogfa.com فقط تروخدا زود قضاوت نکنید و نظرای تنفرتون رو واسم نزارید...خسته شدم از اینکه همه از آرمان ها و رویاهام متنفرن

+بخدا منم آدمم درست یا غلطشو فهمیدم که قبول کردم این راهو....نصیحتم واسه خودتون...من عاشق راهم هستم و این راهیه که 4 سال عاشقش بودم و تازه 2 ساله که تونستم علنیش کنم

به خدا می سپارمتون

[ سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 ] [ 9:14 PM ] [ تارا ]
این وبلاگ دیگر بروزرسانی نمیشود

[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ] [ 10:42 PM ] [ تارا ]
با سلام

از بهشت رانده شدم....


                                    برگشتم به دیاری که در آن می زیستم  با کوله باری از مسئولیت

در آغوش خدایم...


و رو به سوی انسان کامل دارم...


من لیلة القدرم.....!!!

فرصت کمی باقی است برای رسیدن به اصل


حلال کنید


پ.ن:راسش خواستم وبمو حذف کنم...ولی خب دلم نیومد..

راسش دارم میرم یه وب دیگه بزنم تا بتونم از پس مسئولیت هایی که آقا امام رضا به دوشم گذاشت بربیام...ببخشید که حتی نتونستم به وبلاگاتون بیام و خداحافظی کنم

پ.ن:راسش مسیر زندگیم به دلایلی عوض شده و تصمیم گرفتم طلبه بشم

پ.ن:در کل این هم موجی دیگر از تغیرات منه...دختری که اول بی حجاب بودو لائیک...ولی کم کم غرق در مذهب شد....چادری شد و ولایی و آنقدر شیرین بود که نتوانست واکنشی نشان بده...تسلیم شد... تسلیم عشق

به خدا می سپارمتان

یا علی!

[ پنجشنبه دهم مرداد 1392 ] [ 8:42 PM ] [ تارا ]
سلام به همگی

من تا 1 ساعت دیگه عازم مشهدم 12 روز نیستم!

حلال کنید

یا علی...

[ پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1392 ] [ 3:25 PM ] [ تارا ]

[ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ] [ 7:58 PM ] [ تارا ]
توی یه صفحه ای یه سوال مطرح شده که:

روزه تون رو با چی باز میکنین ؟

کامنت های دریافتی ازهموطنای عزیزمـــون به شرح زیر:

با دروغ

با صبحانه

با افطار

با آچار فرانسه

با صدای علی عبدالمالکی

با روزه باز کن

با کلید

با تریاک

با شامپو گلرنگ

با انبردست

با سیگار

با رمز یا زهرا

اصلا نمیبندیمش که بخوایم بازش کنیم

باز نمیشه، سِفت بستمش

با مرغ دل همتونم بسوزه

یه راهنمایی میکنین؟

با دعای ربنای شجریان

با بیسکویت گرجی

با ۳۰۰۰ میلیارد تومان وجه نقد!!

یه همچین دل های پاکی دارن ملت!
[ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ] [ 7:50 PM ] [ تارا ]
آدمی که همش پای اینترنته ,مریضه , مریض
.
.
.
و همونطور که میدونید روزه بر آدم مریض واجب

نیست!
[ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ] [ 7:49 PM ] [ تارا ]

یه ﻣﺰﺍﺣﻢ ﺗﻠﻔﻨﯽ ﺩﺍﺭﻡ .. ﻫﯽ ﺯﻧﮓ ﻣﯽ ﺯﻧﻪ ﻣﻦ ﻓﺤﺸﺶ ﻣﯽ ﺩﻡ…

ﺳﺮﯼ ِ ﺁﺧﺮ ﮐﻪ ﻓﺤﺸﺶ ﺩﺍﺩﻡ ، ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺯﺩه

ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑﻦ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﺯﻧﮓ ﻧﺰﻧﻤﺎﺍ !

[ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ] [ 0:49 AM ] [ تارا ]

همیشه سلیقه اون کسی که کنترل تلویزیون دستشه با تو ۱۸۰ درجه فرق داره ...

[ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ] [ 0:47 AM ] [ تارا ]
ﻭﺍﺳﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﺒﺎ ﺗﻮ ﺗﺮﺍﺱ ﻭﯾﻼﺷﻮﻥ ﮔﯿﺘﺎﺭ ﻣﯿﺰﻧﻦ ﺗﺎ ﺧﻮﺍﺑﺸﻮﻥ ﺑﺒﺮﻩ ﺯﯾﺮ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻣﺎﻡ ﯾﻪ ﻭﺍﻧﺘﯽ ﻫﯽ ﺍﺳﺘﺎﺭﺕ ﻣﯿﺰﻧﻪ ﻻﻣﺼﺐ ﺭﻭﺷﻨﻢ ﻧﻤﯿﺸﻪ
[ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 ] [ 0:43 AM ] [ تارا ]
دیروز   سر  چهارراه  یه نفر اومد گفت:گل  میخوای?

منم عین  تو  فیلمهاا پنج  تومن دادم گفتم  همشو   میخرم

یارو  برگشت گفت;ببخشید  آقا دونه ای  چهار  تومنه..*/:/

 

[ یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 ] [ 8:23 PM ] [ تارا ]

لامصـــب بعضیا ﺑﺎ ﻋﯿﻨﮏ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﻋﯿﻨﻪ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻥ

ﻋﯿﻨﮑﻮ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭن ﺍﺻﻦ ﺗﺼﻮﺭﺍﺗﻪ ﺁﺩﻡ ﻟﻪ ﻣﯿﺸﻪ :|

[ یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 ] [ 8:22 PM ] [ تارا ]
پسر داییم دهه هشتادیه مدرسه غیرانتفاعی ثبت نامش کردن سالی ۳ میلیون!
یادش بخیر ناظممون میگفت فردا ۵۰۰تومن کمک به مدرسه با خودتون بیاریدخونه ما میریخت به هم :|
[ یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 ] [ 8:19 PM ] [ تارا ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

شعار من اینه " زندگی شیرینه مثل شکلات"....
شکلات شیرینش خوبه ولی تلخش خالصتر و با ارزشتره....